تیرماِ سیزده ِشو(شب 13تیرماه)

تير ما ، ماه چهارم از ماهاي باستاني تبري برابر با آبان ماه هجري شمسي مي باشد «تير ما  ماه چهارم از ماه‌هاي باستاني تبري، در اين ماه، جو، گندم، وعدس و ديگر چيزها تقسيم كنند».

شیخ طبرسی

امین الدین ابوعلی فضل یا امین الاسلام مولف بزرگوار تفسر گرانقدر «مجمع البیان» فقیه و محدث ایرانی. پدرش حسن طبرسی و فرزندش ارضی الدین ابونصر حسن، صاحب کتاب «مکارم الاخلاق» و نوه او، ابوالفضل علی بن حسن، صاحب کتاب «مشکات الانوار». سلسله خاندان و خویشاوندان او همه از بزرگان علم و اهل فضل و کمال بودند. این دانشمند بزرگ شیعه، در قرن 6 هجری زندگی می کرد و بعضی تولد او را رسما 468 یا 469 ق گفته اند. اکثرأ او را منسوب به طبرستان (مازندران) می دانند (نزهة القلوب، حمداله مستوفی ص 68).

شیخ فضل‌الله نوری

شيخ فضل‌الله پس از انجام تحصيلات مقدماتي و سطح عازم عراق شد و در محضر بزرگاني چون آيت‌الله ميرزاحسن شيرازي و آيت‌الله حبيب ‌الله رشتي به فرا گرفتن علوم اسلامي پرداخت. پس از مراجعت از عتبات به ايران نفوذ و مرجعيت تام پيدا كرد، مقام علمي والاي او را حتي مخالفان و متنفذان سياسي منكر نشده و او را در مدارج علمي برتر از ديگران دانسته‌اند. وي علاوه بر دانش كلان از فهم و درك عميق سياسي بهره‌مند بوده و فعاليتهاي سياسي و اجتماعي فراواني داشته، از جمله در واقعه تحريم تنباكو در كنار ميرزاحسن آشتياني قرار گرفت و از پرچمداران اين نهضت شد.

روجا

عکسی از علی اسفندیاری در بین گوسفندان و رفیقانش
کسی نمی داند قدیمی ترین آوازی که نیمای بزرگ شنید، کی و کجا بود. آیا اول بار آن را در نوای مشرقی با زخمه ای که پدر بر سه تار می نواخت شنید یا در لالایی مادرش نوشیده است. اما به جرات می توان گفت که نیما پیش از آنکه به مصرعی از شعر فارسی اندیشه کرده باشد، ذهنش پر از آواز بومی برزگران و چوپانانی بود که در کنار گوسفندان، عاشقانه های خود را در امیری و کتولی بیدار می کردند.

مراسم شیردوشان

یکی از مراسم های دامداران تبرستانی که در اوائل خردادماه در سراهای دامداری انجام می شود، آئینی است به نام "دَووش-دَدوش"یا شیر دوشان!

نیما یوشیج

112 سال پیش نیما یوشیج، پدر شعر نوی ایران در دهكده یوش از توابع استان مازندران از خاندانی قدیمی و اصیل که صدها سال بر مردم آن دیار حکومت کردند، به دنیا آمد.
علی اسفندیاری یا علی اسفندیاری نوری مشهور به نیما یوشیج در روز 21 آبان 1274 خورشیدی در دهكده یوش استان مازندران دیده به جهان گشود.

خیرالنساء بیگم

خیرالنساء بیگم معروف و ملقّب به مهدعُلیا و دختر میرعبداللّه مرعشی (از سادات مازندران و پادشاه مناطقی از طبرستان) در سال 974 هجری به خواست شاه طهماسب به عقد محمدمیرزا (سلطان محمد خدابنده) در آمد. این زن متنفّذ و سیاستمدار پس از آنکه نخستین پسر خود، حمزه میرزا را به دنیا آورد با شوهرش که به عنوان والی خراسان منصوب گردید، بدان سو رفت. چون شویش بر اثر بیماری آبله نابینا گشت زمام کارهای ایالتی را در قلمرو هرات و خراسان به دست گرفت و با بزرگان کشور به دید و بازدید و نامه نگاری روی آورد. همان جا در اول رمضان 978 هجری شاه عباس را به دنیا آورد.

سلطان العلماء آملی


سلطان العماء ، علاالدين حسين بن رفيع الدين محمد بن شجاع الدين محمود الحسيني آملي (مشهور به خليفه سلطان از اولاد مير قوام الدين مرعشي)،در سال1000هجري در اصفهان متولد شد. بخشي از تحصيلات خود را نزد پدرش ميرزا رفيع الدين که از علما ودانشمندان آن عصر بود آموخت،هم چنين سال‌ها درمحضرحاج ملا محمود اصفهاني و به ويژه مير داماد و شيخ بهايي به تحصيل علوم معقول و منقول پرداخت،وي در خدمت شيخ بهايي هم درس ملا خليل قزويني بود. ايشان پس از سال‌ها بهره‌مندي از مکتب بزرگان اصفهان به درجه‌ي اجتهاد رسيد و در زمره‌ي علماي طراز اول آن عصر اصفهان بود. پدرش در سلطنت شاه عباس اول(1042-1034) مدت دو سال مقام صدرات داشته و به دليل انتساب با خاندان صفوي فرزندش خليفه سلطان با يکي از دختران شاه‌عباس به نام آغابيگم ازدواج کرد. محصول اين ازدواج فرزنداني بود که همگي از فضلاء و دانشمندان عصرخود بودند. سلطان العما در سال 1033 هجري به وزارت رسيد،از اين رو پدر و پسردر يک خانه جلوس مي کردند و به امور مملکت رسيدگي مي کردند.وي تا سال 1024 در اين سمت باقي ماند.در عهد شاه صفي زماني که شاه دستور داد تا شاهزادگان صفوي و منسوبين دربار را کور کنند،عده اي از فرزندان وي نيز در زمره ي مغضويين بودند و ازنعمت بينايي محروم شدند.خودش نيز به قم تبعيد شده است،وي در تبعيد اين فرصت را يافت تا به تدريس و مطالعات و نشر تحقيقات خود بپردازد.شاه صفي پس از مدتي وي را به اصفهان فرا خواند.وي پس از مدتي اقامت در اصفهان به عزم خانه ي خدا به بيت الله الحرام سفر کرد و در اين مدت شاه صفي از دار دنيا رفت و شاه عباس ثاني به جاي وي نشست. شاه عباس ثاني پس از قتل ميرزا تقي اعتماد الدوله در سال 1055 شمسي خليفه سلطان را به وزارت اعظم منصوب کرد.وي که مدت هشت سال و شش ماه در اين سمت باقي بود.نويسنده ي روضات الجنات گرچه از وي تجليل کرده،ولي نسبت به دخالت وي در امور حکومت انتقاد کرده است،معتقد بود که يک فرد فاضل و دانشمند در کار تدريس و تحقيق و تاليف و تربيت شاگردان عالم رضايت خاطر بيشتري خواهد داشت تا اين که در سمت هاي دولتي نزد حکام مستبد شخصيت خود را بشکند.